
اوایل آذر ماه 65 بود
از اموزشی غواصی گردان یاسین اومده بودیم اهواز برای مرخصی یه روزه .
رفتیم تو شهر برا تلفن و خرید و اینا
با علی شیبانی بودیم و حسن دیزجی و ناصر ازادفر
سه تاشون شهید شدن
برگشتیم قرار گاه که بریم برای خرمشهر ادامه اموزش
تو قرارگاه شهید وزین وارد اردوگاه که شدیم هیچکی هنوز نیومده بود
فقط دیدیم علی محمد زاده زود اومده و تنهایی وسط اسایشگاه روی موکتا خوابه خوابه
شیطنتمون گل کرد . ناصر ازادفر خطش خوب بود . رفتیم یه تیکه مقوا برداشتیم و نوشتیم شهید محمد زاده و همونجور که خواب بود بستیم به دکمه پیرهنش
بعدم من یه عکس حجله ای گرفتم
بعد یواشکی مقوا رو برداشتیم و خیلی طبیعی بیدارش کردیم
گفتم دفعه دیگه که اومدیم عکسو میدیم ظاهر کنن می ریم فردوس خونشون اذیتش می کنیم .....................
ده روز بعد وسط اموزش علی تو گردابای کارون گیر کرد و رفت زیر اب
هر چی دنبالش گشتیم نبود
بعد چن دقیقه دیدیم اومد روی اب یه لبخند زد و دستی برای ما تکون داد و رفت
دو روز بعد جنازه اش رو که به پل مارد گیر کرده بود پیدا کردیم و عکسه برامون شد حسرت ..................
وبلاگ شخصی حجت الاسلام انجوی
عیده آقا جان(عج)
عید ولایت
و من دلگیرم از اینکه در بزرگترین شادی شیعه تو نیستی
و به این می اندیشم که به چه شوقی این لحظات را می توان به شادی نشست
شیعه غریبه آقا....بیا
دارن جونامونو ازمون میگیرن.....با اعتیاد، با انواع و اقسام فیلم ها و مدها و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
بی غیرتی مردامون حجاب از سر زنانمون برداشته و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
رقم صفرهای اختلاس بانکی و تعداد فقرای شهرمون رو نمی تونیم بشماریم و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
نایب تو و رهبر عزیزمون رو با افتخار تنها گذاشتیم و به دنبال روزمرگیمون رفتیم و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
و ما خواب راحتمون رو هرگز برای رسیدن به تو ترک نمیکنیم و از وقت با ارزشمون چیزی خرج شما نمی کنیم و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
ما مسئولیت داریم و به ما چه ربطی داره که در حوزه مسئولیت ما کودک یتیمی شام شب ندارد و به ما چه ربطی داره که در حوزه مسئولیت ما جوانهایی بی کار و در طعمه دشمنند و به ما چه ربطی داره که در حوزه مسئولیت ما عدالت قربانی میشه و باند بازی سرگرمیه آدمهاست
و ما با چه رویی آمدنت را طلب کنیم
می بینی آقا بی تو و با این همه شرمندگی به این می اندیشم که به چه شوقی این لحظات را می توان به شادی نشست
آقا بیا تا دنیا ما رو هم با خودش نبرده
موضوع انشاء: در آینده می خواهید چه کاره بشوید؟

من میخواهم در آینده شهید بشوم. برای این که…
معلم که خندهاش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده میخواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟
آقا اجازه! شهید شده…
وبلاگ فرج منجی
از غدیر تا عاشورا
|